درین روشنی های ریمَن،
خدا در خسوف است و ابلیس تابان
چراغی بر افروز تا من خدا را ببینم
دکتر شفیعی کدکنی
درین روشنی های ریمَن،
خدا در خسوف است و ابلیس تابان
چراغی بر افروز تا من خدا را ببینم
دکتر شفیعی کدکنی
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست
- لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود - محمد علی بهمنی
پ ن : چقدر از خودم دور شدم ...
{{حالا نمیخوای بگی چی شد که اینجوری شدی؟ نکنه معتاد شدی؟!! شکست عشقی؟؟}}
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ...
نور اندکی ، از چراغ های خیابان، پرده نسبتا ضخیم اتاق را مغلوب می کرد و به داخل می تابید. هرازچند گاهی نیز نور اتوموبیل های عبوری اشکال ذوزنقه ای متغیری را روی دیوار کنار پنجره ترسیم میکرد و محو می شد.
حدودا 1 ساعت و 19 دقیقه بود که درست در مرکز اتاق خوابیده یا به تعبیر بهتر خود را به خواب زده بود.
خمیازه ای از سر بی حوصلگی کشید، یکی از چشمهایش را باز کرد و سعی کرد نقش و طرح متکا را به چیزی تشبیه کند ولی نه تنها تشبیه بلکه دیدن خطوط نیز آسان نبود. سرش را بلند کرد و با دو چشم گرد کرده اش از فاصله 3 سانتی متری به متکا خیره شد. با حالتی عصبی دستی بر پیشانی کشید و سرش را به متکا کوباند.
انگار می خواست به هر طریقی خواب را به خود تحمیل کند. با اینکه می دانست نتیجه ای حاصل نمی شود ولی باز ترفندهای مخصوصش را البته با تاکتیکی متفاوت امتحان کرد :ابتدا به سمت راست غلطید، سپس چپ، جای سرش را عوض کرد، کمی سرش را خاراند و درنهایت با نگاه نافذ و البته با همان شیوه معمول یک چشمی، انگار موجودی خارجی را مسبب بی خوابی اش می دانست با دقت اتاق را وارسی کرد و باز محکم تر از قبل سرش را به متکا کوبید.
این وضع ادامه داشت تا نهایتا نور لامپ که از یک اشاره انگشتش فروغ گرفته بود به این کشمکش خاتمه داد.
.
.
.
گوشه اتاق پشت میز نشست. باز همان افکار قدیمی که تکرار شدن هر روزه شان اجازه خاک خوردن و کهنه شدنشان را نمی داد، از تنه خیالش بالا می رفتند. فکری کرد،شاید نوشتن این دل آشوب ها....................[مثل همیشه افکارش ناتمام ماند]
قلمش را برداشت و چند کاغذ سفید.
چند باری اضلاع افقی وعمودی شان را به میز کوبید تا از اعتدال و نظم کاغذها مطمئن شود. ولی مشکل نه از نظم کاغذ ها، بلکه از افکار به هم ریخته خودش بود. بالاخره دست چپش را آرام روی میز گذاشت، و از ساییده شدن گرافیت نوک قلم بر دل سفید کاغذ چند خط سیاه شکل گرفت .....
انگشتش باز بر کلید لامپ لغزید و دوباره فرصت خودنمایی به نورهای خیابان رسید.
ساعتی بعد شهابی گمنام که طول کهکشان را به مقصد نامعلومی می پیمود و خلق از حکمت عبور و ماموریتش بی خبر بودند، لحظه ای کوتاه نوری به کاغذ روی میز تاباند:
قلم شکسته مانع نوشتن است و دل شکسته عامل نوشتن ...
اگر وقتی برای نوشتن باشد همین روزهاست ...
مگذار مرا در این هیاهو آقا
تنها و غریب و سر به زانو آقا
ای کاش ضمانت دلم را بکنی
تکرار قشنگ بچه آهو آقا
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
قیصر امین پور - آینه های ناگهان
من به درد نسیان و فراموشی دچارم ...
دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ستتو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست
قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت - گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست
___________________________________________
دو استکان بنشین رفع خستگی خوب است
دوباره در دلم انگار، چای دم کردند
تعارفیت به قلیان نمیکنم، دودی ست -
که روشنش به یقین با ذغال غم کردند
دلم گرفته ، به خود قول داده ام اما -
برایتان ننویسم چه با دلم کردند
___________________________________________
تو دشمنی کن و مگذار در سکوت بپوسم
تو دوستی کن و بر خویشتن مرا بستیزان
محمد علی بهمنی - من زنده ام هنوز و غزل فکر میکنم
مثه همیشه بهانه گیر شده ام ...